تبلیغات
.:: عــــــهــــــد ::. - * یک شهید و بوی خوش حسین (ع)
 
 
* یک شهید و بوی خوش حسین (ع)
نظرات |

در گردان امام محمدباقر (ع) لشکر ویژه 25 کربلا، فرمانده دسته‌ای داشتیم که روحیات معنوی زیبایی داشت.

سیدعباس موسوی معلم و اهل بهشتی‌محله قائم‌شهر بود و تنها کسی که به قول معروف من باهاش رودربایسی داشتم، همین آقاسید بود وگرنه هیچ‌کس از دست شیطنت‌های من در امان نبود.

بچه‌ها هم که از دست رفتارها و دردسرهای کودکانه من عاصی شده بودند، خیلی متعجب می‌شدند و می‌گفتند: «محسن! بالاخره تو با یکی رودربایسی داری». خودم هم دلیل آن را نمی‌دانستم اما خیلی سیدعباس برایم قابل احترام بود، هر وقت مرا می‌دید دست روی سرم می‌کشید.

یک روز غروب در هفت‌تپه «مقر لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس»، از کنار چادر سیدعباس موسوی که عبور می‌کردم بوی عجیبی را حس کردم، نزدیک شدم، رفتم داخل چادر، یک بوی خوشی شبیه عطر گل یاس به مشامم رسید، از آن بوهایی که آدم وقتی وارد حرم امام رضا (ع) یا امام‌زاده‌ها می‌شود؛ دور و بر سیدعباس شلوغ بود.

وقتی بچه‌ها رفتند، رودربایسی را کنار گذاشتم و گفتم: «آقاسید! این چه عطر خوش‌بویی هست که به خودت زدی! از این عطرها به من هم می‌زنی؟» سیدعباس لبخندی زد و گفت: «کدام عطر؟! نه، من عطری نزدم»، با اصرار من که مواجه شد، گفت: «بعداً بهت می‌گم، الان اصرار نکن».

چند روز بعد، حوالی یکی دو ساعت بعد از اذان مغرب بود، جلوی چادر نشسته بودم که بوی همان عطر عجیب و خوش به مشامم رسید، اشتباه نکردم، این همان عطر همیشگی بود، در سیاهی کسی را دیدم که می‌آید، بدون آنکه بتوانم تشخیصش دهم، گفتم: «سلام سید!»

جواب سلامم را داد و برای اینکه گیر ندهم و ازش عطر نخواهم راهش را کج کرد، دنبالش رفتم، گفتم: «کجا بودی آقاسید؟» گفت: «حسینیه بودم». گفتم: «الان که دو ساعتی از اذان گذشته، مراسم خاصی هم که امشب نداشتیم»، و بدون معطلی طلب عطر کردم.

درخواست‌های مکرر من را که دید کلافه شده بود، به قول بچه‌های گردان «محسن اگر گیر بده، ول‌کن نیست تا نتیجه بگیره!» سید گفت: «می‌خوای خوشبو بشی؟ می‌خوای از این عطر تو هم استفاده کنی؟»

لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و از اینکه بالاخره موفق شده بودم تا من هم در استفاده از آن عطر شریک باشم، در پوستم نمی‌گنجیدم که ادامه داد: «من اصلا عطری نمی‌زنم»، با تعجب گفتم: «پس این بو چیه؟»، گفت: «می‌خوای خوشبو بشی؟ البته این یک رازه». بهش قول دادم رازدار باشم.

تبسمی کرد، همان دستی که یک کتاب دعا میان انگشتانش بود را روی سرم کشید و گفت: «اگر می‌خوای خوشبو بشی، با نیت پاک و حسینی و خلوص قلب برو حسینیه و زیارت عاشورا بخوان، آن‌وقت عطر نابی تمام وجودت را می‌گیرد که توی هیچ عطرفروشی پیدا نمی‌کنی».

من مات و مبهوت بودم و او ادامه داد: «البته تو چون هنوز سن و سالی نداری و گناه نکردی، توفیق استشمام این عطر را داری، این پاکی و دوری از گناه را ادامه بده، سعی کن همیشه این‌طور بمانی».

سیدعباس موسوی یک ماه بعد از این ماجرا در شلمچه آسمانی شد و هنوز پیکر معطرش بازنگشت.

شادی روح شهداصلوات...

روایتی از محسن گرجی نوسری جوان ترین جانباز دفاع مقدس
فارس نیوز


مرتبط با : شهدا و دفاع مقدس
برچسب ها : جوانترین-جانباز-جنگ-محسن گرجی-عطر-شهید-سید عباس موسوی-
نویسنده : .:: Ahd ::.
تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394
زمان : 03:39 بعد از ظهر
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پلاک313 جمعه 29 آبان 1394 01:45 بعد از ظهر
خوشبحال شهدا خیلی زیبابود ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
:: زیارتش بهانه نمی خواهد...
:: چنان رفتی که حتی سایه‌ات از رفتنت جا ماند!
:: اشکی که اموات هم از آن بهره می برند!
:: از اشک عرفه تا ذبح قربان
:: دحو الارض در فرهنگ دینی
:: قوی ترین ترمز های دنیا در جاده زندگی
:: آزادگان اسوه‌های استقامت
:: حرمت و حیثیت زن، حق الله است
:: تهجد در سیره رضوی
:: اهتمام به جایگاه عمل در سیره رضوی
:: معجزات امام رضا برای هدایت مردم
:: آثار و بركات ماه مبارك رمضان در كلام مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
:: دانلود آهنگ جدید حامد زمانی و عبدالرضا هلالی بنام بی بی بی حرم ویژه ایام فاطمیه...
:: پیامک می‌زد "دعا کن شهید شوم"
:: هر ایرانی یک درخت
:: نسل من ، نسل تو!
:: به مناسبت ایام فاطمیه مداحی حاج حسین سیب سرخی/ باورم نیست...
:: کتاب «خطبه حضرت زهرا (س)» با ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی منتشر شد
:: موعودباوری، مبنای الهی انقلاب اسلامی ایران
:: ثمره یاد خوبان


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ

Online User

ابزار وبلاگ