تبلیغات
.:: عــــــهــــــد ::. - هشتم محرم : بر امام حسین(ع) چه گذشت؟
 
 
هشتم محرم : بر امام حسین(ع) چه گذشت؟
نظرات |

...............................................................................................................


چون تشنگی، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده بود، آن حضرت کلنگی برداشت و در پشت خیمه‌ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبی بس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشکها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانی از آن دیده نشد. 

خبر این ماجرای شگفت انگیز و اعجاب آمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید و پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است که حسین چاه می‌کند و آب به دست می‌آورد، و خود و یارانش می‌نوشند!
 
به محض اینکه نامه به تور رسید، بیش از مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند!  
عمربن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیابند.  

ملاقات یزید بن حصین همدانی و عمر بن سعد  
چون تحمل عطش مخصوصاً برای کودکان دیگر امکان پذیر نبود، مردی از یاران امام حسین علیه السلام به نام یزید بن حصین همدانی که در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاکره کنم، شاید از این تصمیم برگردد!  
امام علیه السلام فرمود: اختیار با تو است.  
او به خیمه عمر بن سعد وارد شد بدون آن که سلام کند، عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه عاملی تو را از سلام کردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمی‌شناسم؟! 

آن مرد همدانی گفت: اگر تو خود را مسلمان می‌پنداری، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته‌ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می‌نوشند، از آنان مضایقه می‌کنی و اجازه نمی‌دهی تا آنان نیز از این آب بنوشند حتی اگر جان بر سر عطش بگذارند؟! و گمان می‌کنی که خدا و رسول او را می‌شناسی؟ 
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من می‌دانم که آزار این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این کار واداشته است! و من در لحظات حسّاسی قرار گرفته‌ام و نمی‌دانم باید چه کنم؟! آیا حکومت ری را رها کنم، حکومتی که در اشتیاق آن می‌سوزم؟ و یا این که دستانم به خون حسین آلوده شود در حالی که می‌دانم کیفر این کار، آتش است؟ ولی حکومت ری به منزله نور چشم من است. ای مرد همدانی! 
در خودم این گذشت و فداکاری را که بتوانم از حکومت ری چشم بپوشم نمی‌بینم! 
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است که شما را برای رسیدن به حکومت ری به قتل برساند؟! 
آوردن آب از فرات  
به هر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‌ها افزون می‌شد. امام علیه السلام برادر خود عباس بن علی بن ابی طالب را فراخواند و به او مأموریت داد تا همراه سی نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارک آب برای خیمه‌ها حرکت کند در حالی که بیست مشک با خود داشتند. آنان شبانه حرکت کردند تا به نزدیکی شط فرات رسیدند در حالی که نافع بن هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حرکت می‌کرد.  
عمر بن حجّاج پرسید: کیستی؟! 
نافع بن هلال خود را معرّفی کرد.  
ابن حجّاج گفت: ای برادر! خوش آمدی، علت آمدنت به این جا چیست؟ 
نافع گفت: آمده‌ام تا از این آب که ما را از آن محروم کرده‌اند، بنوشم.  
عمر بن حجاج گفت: به خدا سوگند در حالی که حسین و یارانش تشنه کامند هرگز به تنهایی آب ننوشم.  

سپاهیان عمر و بن حجّاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمروبن حجّاج گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را برای همین جهت در این مکان گمارده اند.

در حالی كه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیك تر می شدند، عباس بن علی به پیادگان دستور داد تا مشكها را پر كنند، و پیادگان نیز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن علی و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشكهای آب را از آن منطقه دور كرده و به خیمه ها برسانند. 
سپاهیان عرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكی آنها را به عقب راندند تا آن كه مردی از سپاهیان عمروبن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمی عمیق برداشت و به علت خونریزی شدید جان داد، و اصحاب به نزد امام بازگشتند. 

ملاقات امام علیه السلام و عمر بن سعد 
امام حسین علیه السلام مردی از یاران خود به نام عرو بن قرظه انصاری را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند، و عمرو بن سعد پذیرفت. شب هنگام امام حسین علیه السلام با بیست نفر از یارانش و عمر بن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند. 

امام حسین علیه السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن علی و فرزندش علی اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و همینطور عمر بن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان دستور بازگشت داد. 

ابتدا امام حسین علیه السلام آغاز سخن كرد و فرمود: ای پسر سعد! آیا با من مقاتله می كنی و از خدایی كه بازگشت تو به سوی اوست، هراسی ندارد!؟ من فرزند كسی هستم كه تو بهتر می دانی! آیا تو این گروه را رها نمی كنی تا با ما باشی؟ این موجب نزدیكی تو به خداست. 
ابن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم می ترسم كه خانه ام را خراب كنند! 
امام حسین علیه السلام فرمود: من برای تو خانه ات را می سازم. 
عمر بن سعد گفت: من بیمناكم كه املاكم را از من بگیرند! 

امام فرمود: من بهتر از آن به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجار دارم، و به نقل دیگری امام فرمود: من «بغیبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگی بود كه نخل های زیاد و زراعت كثیری داشت و معاویه حاضر شد آن را به یك میلیون دینار خریداری كند ولی امام آن را به او نفروخت. 

عمر بن سعد گفت:‌من در كوف برجان افراد خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و می ترسم كه آنها را از دم شمشیر بگذارند! 

امام حسین علیه السلام هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی گردد، از جای برخاست در حالی كه می فرمود: تو را چه می شود؟! خداوند جان تو را از به زودی در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من می دانم از گندم عراق جز به مقداری اندك نخوردی! 

عمر بن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است! 
و برخی نوشته اند: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا می كشی و گمان می كنی كه عبیدالله ولایت ری و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند كه گوارای تو نخواهد بود و این عهدی است كه با من بسته شده است و تو هرگز به این آرزوی دیرینه خود نخواهی رسید! پس هركاری می توانی انجام ده كه بعد از من روی شادی را در دنیا و آخرت نخواهی دید، و می بینیم كه سر تو را در كوفه بر سر نی می گردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب می كنند. 

نامه عمر بن سعد به عبیدالله 
بعد از این ملاقات عمر بن سعد به لشكر گاه خود بازگشت و به عبیدالله بن زیاد طی نامه ای نوشت: خدا آتش فتنه را بنشاند و مردم را بر یك سخن و رای متحد كرد! این حسین است كه می گوید یا به همان مكان كه از آن جا آمده، بازگردد یا به یكی از مرزهای كشور اسلامی برود و همانند یكی از مسلمانان زندگی كند، و یا از این كه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد! و خشنودی و صلاح امت در همین است. 
افترا و بهتان 
عقبه بن سمعان می گوید: من با امام حسین از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق هرماه بودم و تا لحظه ای كه آن حضرت شهید شد، از او جدا نشدم. آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مكه و نه در میان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن،‌تا لحظه شهادت سخن نگفت مگر این كه من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم می گویند و گمان دارند كه او گفته است كه: بگذارید من دستم را در دست یزید بگذارم، یا مرا به سر حدی از سر حدات اسلامی بفرستید، چنین سخنی نفرمود! فقط می گفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینیم امر مردم به كجا پایان می پذیرد. 
برخی نوشته اند كه : عمر بن سعد، كسی را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام را بدو رسانید كه: اگر یكی از مردم دیلم ( كنایه از مردم بیگانه) این مطالب را از تو خواهد  تو آنها را نپذیری، درباره او ستم روا داشته ای. 

پاسخ عبیدالله 
چون عبیدالله نامه عمر بن سعد را در نزد یاران خود قرائت كرد گفت: ابن سعد درصدد چاره جویی و دلسوزی برای خویشان خود است. 
در این هنگام شمر بن ذی الجوشن از جای برخاست و گفت: آیا این رفتار را از عمر بن سعد می پذیری!؟ حسین به سرزمین تو و در كنار تو آمده است، به خدا سوگند كه اگر او از این منطقه كوچ كند و با تو بیعت نكند، روز به روز نیرومند تر گشته و تو از دستگیری او عاجز خواهی شد، این را از او نپذیر كه شكست تو در آن است، اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند آن گاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهی بود. 
ابن زیاد گفت: نیكو رایی است و رای من نیز بر همین است. ای شمر! نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد و اگر عمر بن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشكر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و زد من بفرست! و در خبر دیگری آمده است: عبیدالله بن زیاد مردی به نام حویره بن یزید تمیمی را خواند و به او گفت: نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر پس اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ما است و اگر اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او را امیر بر لشكر و سپاه گردان. 

تهدید به عزل 
سپس نامه ای به عمر بن سعد نوشت: من تو را به سوی حسین نفرستادم كه ا او دفع شر كنی! و كا را به درازا كشانی! و به او امید سلامت و رهایی و زندگی دهی و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفیع او گردی! اگر حسین و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسلیم می شوند آنان را نزد من بفرست، و شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسین را كشتی، پیكر او را در زیر سم اسبان لگد كوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمی پندارم كه پس از مرگ او این عمل (لگد كوب كردن) به او زیانی برساند ولی سخنی است كه گفته ام و باید انجام شود! پس اگر فرمان ما را اطلاعت كردی تو را پاداش دهم و اگر از فرمان من سرباز زدی از لشكر ما كناره گیر و مسئولیت آنها را به شمر بن ذی الجوشن واگذار كه ما فرمان خویش را به او داده ایم و السلام. 

برگرفته از کتاب چهره درخشان حسین بن علی(ع)


مرتبط با : ولایت و امامت
برچسب ها : روز-هشتم-محرم-کربلا-امام-حسین-سعد-
نویسنده : .:: Ahd ::.
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1394
زمان : 12:01 بعد از ظهر
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
جمعه 1 آبان 1394 03:08 بعد از ظهر
داغ دل زینب از بالای تل زینبیه وحضورش درخرابه هاش شام با ان دختران وطفلان درد كشیده غیرقابل تصوراست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
:: زیارتش بهانه نمی خواهد...
:: چنان رفتی که حتی سایه‌ات از رفتنت جا ماند!
:: اشکی که اموات هم از آن بهره می برند!
:: از اشک عرفه تا ذبح قربان
:: دحو الارض در فرهنگ دینی
:: قوی ترین ترمز های دنیا در جاده زندگی
:: آزادگان اسوه‌های استقامت
:: حرمت و حیثیت زن، حق الله است
:: تهجد در سیره رضوی
:: اهتمام به جایگاه عمل در سیره رضوی
:: معجزات امام رضا برای هدایت مردم
:: آثار و بركات ماه مبارك رمضان در كلام مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
:: دانلود آهنگ جدید حامد زمانی و عبدالرضا هلالی بنام بی بی بی حرم ویژه ایام فاطمیه...
:: پیامک می‌زد "دعا کن شهید شوم"
:: هر ایرانی یک درخت
:: نسل من ، نسل تو!
:: به مناسبت ایام فاطمیه مداحی حاج حسین سیب سرخی/ باورم نیست...
:: کتاب «خطبه حضرت زهرا (س)» با ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی منتشر شد
:: موعودباوری، مبنای الهی انقلاب اسلامی ایران
:: ثمره یاد خوبان


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ

Online User

ابزار وبلاگ